سلام . فیلم اسپایدر من را همه دیده اند . نیازی به تعریف داستان نیست . یک و دو و سه اش هم مثل هم هستند . فقط بد من فیلم فرق می کند . سوپر من فیلم همان است . همان اسپایدر من خودمان .
امریکا هم همیشه امریکاست . سوپر من دنیا . اما این بد من ها هستند که فرق می کنند . یک زمانی ژاپن بود . خدا رحمتش کند . این بد من ها زیاد بوده اند در طول چند دهه ی گذشته . نمی دانم اگر مرحوم مغفور جرج واشنگتن ( پدر بزرگ اسپایدر من ) نبود سرانجام این دنیا چه می شد . چه کسی می خواست این مری جین ها ، این ضعیفه ها ، این کشورهای جهان سوم را نجات دهد ؟
فقط یک نکته ی کوچک می خواستم بگویم . در سومین فیلم اسپایدر من به این نکته رسیدم . خیلی مهم است . زیرش خط بکشید در کنکور می آید .
اینکه لباس اسپایدر همان پرچم امریکاست . الگوی لباس یقینا ( البته به نظر من ) پرچم امریکا بوده است . نمی دانم . شاید بگویید خنک!!! این را که خودمان هم می دانستیم . اما من به چند نفر که گفتم گفتند : چه جالب!!!

barbie
عروسک باربی ، جامدادی باربی ، خط کش باربی ، کیف باربی ، بلوز باربی ، شلوار باربی ، تیپ باربی ، کلیپ باربی ، و بالاخره فیلم باربی .
باربی ابتدا یک عروسک ساده بود اما به راحتی و به زودی به یک سوپر استار در همه ی صحنه های زندگی تبدیل شد .
پگاسوس ، باربی و فندق شکن ، شاهزاده و گدا ، راپونزل ، رقص پرنسس ها و ... . اینها همه فیلمهایی هستند که باربی نقش ستاره ی آنها را بازی می کند . بالاخره باربی از پشت ویترین های مغازه ها به پشت صفحه ی تلویزیون و مونیتور آمد .
در این فیلم های انیمیشن باربی نقش اول و ستاره ی فیلم را بازی می کند . خوش اخلاق ترین ، خوش رو ترین و مهربان ترین و به طور خلاصه بهترین شخصیت داستان . هر چند ، گاهی دیگر دختر های فیلم شباهت زیادی با باربی دارند اما باز هم باربی چهره ی ممتازی در بین آنها دارد . هم زیبایی باطن و هم ظاهر .
چندی پیش گروه آکوآ ( aqua) کلیپی به همین نام ساخت . خواننده ی زن این گروه نقش باربی و خواننده ی مرد ، نقش کن دوست پسر باربی را بازی می کرد .
I'm a Barbie girl in a Barbie world
Life in plastic, it's fantastic
You can brush my hair, undress me everywhere
Imagination, life is your creation
Come on Barbie, let's go party!
Chorus
I'm a blond bimbo (female) girl in a fantasy world
Dress me up, make it tight, I'm your dollie
You're my doll, rock'n'roll, feel the glamouring and pain
Kiss me here, touch me there, hanky panky
You can touch, you can play
If you say: "I'm always yours", ooh wow
اما نمی توان گفت که در اینجا به راستی آکوآ از شهرت خود برای تبلیغ باربی استفاده کرده یا باربی از شهرت خود برای فروش آکوآ .
یادم می آید که دو سال قبل می خواستم برای خواهر زاده ام که می خواست تازه وارد مدرسه شود یک کیف بخرم . داخل مغازه ای که بر ای خرید به آن مراجعه کردم به راحتی می توانم بگویم هشتاد درصد کیف ها عکس باربی داشتند . چند تا هم عکس شخصیت های کارتونی دیگر و تنها و تنها یک کیف بود که عکس عروسک ایرانی خودمان _ سارا _ را داشت . آن هم چه کیفی ؟ یک کیف سیاه !!! با عکسی که ناشیانه بر روی کیف ( نمی توانم بگم دوخته شده بود ) بهتر است بگویم وصله خورده بود . نامرتب و کثیف .
اما آیا واقعا سارا و دارای ما با باربی امریکایی ها قابل مقایسه و مقابله است ؟ به نظر من نه . چون باربی بسیار جذاب تر است و مهم تر از آن اینکه تبلیغ بیشتری برای آن می شود . خواسته و اغلب نا خواسته . (همان چیزی که تعریف کردم شاهد مثال خوبی است.)
اما باربی از کجا پدید آمد ؟
كمپاني متل در سال 1945 ، توسط زوج «هندلر» و «مت» در ايالت كاليفرنياي جنوبي آمريكا تاسيس شد. اين شركت، ابتدا قاب عكس توليد مي كرد و سپس به ساخت مبلمان خانه، و در نهايت به توليد اسباب بازي روي آورد
باربي، اسم خلاصه شده باربارا، دختر كوچك رئيس كمپاني بود. باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفت. در سال 1959 هر عروسك باربي به قيمت سه دلار فروخته مي شد؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد.
طراح تغييرات «باربي» در آمريكا در كمپاني «متل»، «جك رايان» است. وي قبل از آن در پنتاگون (وزارت جنگ آمريكا) طراح موشك هاي اسپارو و هاوك بود. شركت متل او را بخاطر تخصص و استعدادش در شناخت فرم هيكل زنان استخدام كرد.
در سال 1961 ، كمپاني« متل» عروسك «كن» را توليد كرد. اين عروسك پسري بود با لباس هاي شيك و موهاي قهوه ای که درواقع دوست پسر باربي شد.
....
كمپاني «متل» براي اينكه به باربي يك شخصيت تربيتي جهاني ببخشد، اقدام به ساخت و فروش عروسك هاي سياه و زردي نمود كه هيكل و اندام آنها كاملا همانند اندام باربي، ولي رنگ پوست و چهره آنها متفاوت است. با این هدف عروسك «كريستين» معروف به باربي سياهان و «كي يرا» باربي ژاپني ها و چيني ها و ترزاي آمريكاي لاتين را ساخت و روانه بازار كرد.
در سال 2000، كمپاني «متل» امتياز مجموعه عروسك هاـ پازل هاـ خودروهاـ بازي هاي كامپيوتري ـ و فيلم ها پيرامون داستانهاي «هري پاتر» را ( با همكاري كمپاني سينمايي وارنر) خريداري نمود.
در سال2001 پس از شرکت «باربي» در اولين فيلم كامپيوتري خود به نام باربي در فندق شكن ، تعداد قابل توجهي فيلم كامپيوتري، انيميشن،فيلم سينمايي و مستهجن سكس در مورد باربي توليد شده است.
باربي تا کنون بيش از 500 بار در نقش ها و شخصيت هاي متفاوت عرضه شده است از آن جمله: پرستار، افسر پليس، آموزگار، پزشك، دندانپزشك، دامپزشك، خواننده موسيقي راك، ژيمناست، كارآگاه، افسر نيروي دريايي، افسر خلبان ، مهماندار هواپيما، دزد، گدا و… كه اين شخصيت پردازي ها، براي كاركردهاي تربيتي اين عروسك است.
در طول 40 سال گذشته عروسك باربي فعال در عرصه سياست آمريكا بوده است . در طول جنگ ويتنام، گرانادا، پاناما و در انتهاي جنگ سرد، باربي نقشهاي متفاوتي ايفا كرد. در طول جنگ عراق و آمريكا در سال 1990 ،عروسك باربي با پوشش يونيفورم نظامي آمريكايي و پس از واقعه 11 سپتامبر نيز باربي با پوشيدن يونيفورم نيروهاي نظامي ضد تروريست به تهييج افكار عمومي مردم آمريكا پرداخت. ،. تيتر آگهي هاي تبليغاتي باربي، براي نبرد ضد تروريسم اين بود: باربي ـ روح آمريكايي.
.. در دهه 90 ميلادي به دليل كاهش نرخ توليد مثل در غرب به ويژه در آمريكا، باربي براي تربيت دختران در آن زمينه وارد صحنه شد و در 1955 اين عروسك با يك جنين در شكم خود، به بازار عرضه شد تا دختران نوجوان با وضع حمل باربي به دست خود، اشتياق مادر شدن بيابند.
امروزه عروسك بزرگ باربي در هيكل يك دختر جوان حقيقي، براي مقاصد مستهجن در فروشگاه هاي غربي خريد و فروش مي شود. تعداد زيادي از هنرپيشه ها و خوانندگان زن غربي با صرف هزينه هاي زياد اندام و چهره خود را همچون باربي مي سازند تا مورد توجه عموم واقع شوند.
عروسك باربي داراي چهره بچه گانه نمي باشد، بلكه يك زن بيست ساله آمريكايي با تمام مشخصات اندامي آن است كه با دقت فراوان طراحي مي شود و با حضور تصاويرش در اكثر مايحتاج و ملزومات ضروري كودكان و نوجوان از قبيل لوازم التحرير، كيف، كفش، شكلات ها، ظروف، البسه، ساعت، وسايل شخصي و… كه به بيش از دهها هزار مورد موجود در بازار حتي بازار داخلي مي رسد، ملكه ذهني كودكان و نوجوانان گرديده و خود را به آنان تحميل و موجب خريد عروسك مي گردد.
خريداران باربي با خريد يك عروسك كارشان تمام نشده و مجبورند تمام وسايل مكمل آن را از قبيل لباس خواب، وسايل حمام، مايوي شنا، لباس مهيماني، وسايل آرايش و… را كه همه ساله در چندين نوبت نيز تغيير مد داده، مي شود را تهيه نمايند. بديهي است مدل لباس باربي وسایر لوازمی که باآن عرضه میشود ، مدل لباس و ساير وسايل مورد نياز دختران و زنان قرار گرفته و بدين صورت دختران با سليقه باربي ( يا به قول دقيقتر با سليقه و خواست يك زن آمريكايي) بزرگ شده و در زماني كه به سن انتخاب مي رسند، دقيقاً داراي سليقه اي همانند باربي مي باشند. بنابراين هر آنچه در تمدن غرب براي انحطاط بشر توليد و عرضه مي شود، قبلاً ذائقه و احساس نياز به آن را با هزينه مصرف كنندگان به وجود آورده اند.
( مطالب این قسمت از وبلاگ حکمت کپی شده است . )
جالب است بدانید چندی پیش به گزارش خبرنگار کتابنیوز، محمد حسین فرجو، دبیر شورای نظارت بر اسباب بازی در گفتگویی از عملکرد برخی مسئولان سیاستگذاری فرهنگی به شدت انتقاد کرد و گفت: ناظران این شورا به تازگی مجموعه کتبی حاوی تصاویر مستهجن باربی و برخی شخصیتهای کارتونی غربی در گروه سنی کودک و نوجوان از یکی از شعب شهر کتاب تهران جمع آوری کردهاند که پس از بررسیهای انجام گرفته در نامهای تذکر آمیز به مدیر مجموعه، گزارش این بازرسی ارائه شده است.
گفتنی ها در مورد باربی زیاد است . فقط کافی است یک سرچ کوچولو بکنید تا بیشتر متوجه شوید .
باید دست به کار شویم .
به قول مرحوم اقبال: ( البته تا جایی که یادمه !!!)
ای غنچه ی خوابیده چو نرگس نگران خیز کاشانه ی ما رفت به تاراج خزان خیز
از ناله ی مرغ سحر از بانگ اذان خیز از گرمی هنگامه ی آتش نفسان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
جنگ و صلح ، دزیره
نویسنده : لئون تولستوی ، آن ماری سلینکو
داستان مربوط به اوایل قرن نوزدهم ، روسیه ، قبل از شروع جنگ روسیه و فرانسه است . در زمان ناپلئون بناپارت پادشاه فرانسه و الکساندر پادشاه روسیه .
داستان به گونه ای است که نمیتوان گفت شخصیت اول داستان کیست . چند نفر به طور همزمان در داستان مهم هستند و نقش اصلی را ایفا می کنند .
داستان مربوط به چند خانواده ی کنت می شود که با هم رابطه ی خویشاوندی و یا دوستی دارند . که بعدا درگیر جنگ می شوند .
داستان را می توان به دو بخش کاملا متفاوت تقسیم کرد . یکی بخش داستانی و غیر واقعی کتاب است . خانواده هایی که در داستان هستند با هم روابط خانوادگی و خویشاوندی خویش را بر قرار می کنند . عمده ی این بخش داستان مربوط به روابط عاشقانه ی افراد جوان این داستان میشود . که با فراز و نشیب های زیادی همراه است .
بخش دیگر داستان مربوط به وقایع جنگ است که از نظر تاریخی صحت دارد . و بیشتر شخصیت های این بخش تاریخی اند .(به جز افراد خانواده ها که در گیر جنگ هستند . و در طی جنگ نیز برخی از آنها کشته می شوند .)
گفته می شود که داستان هزار شخصیت دارد . البته من وقتی مشغول مطالعه ی کتاب بودم آنها را نشمردم :D ولی واقعا زیاد بودند .
داستان جنگ و صلح آنقدر طولانی و پیچیده است که نه می توان آن را تعریف کرد و نه می توان آن را به طور کامل به خاطر سپرد .
یک نفر می گفت در اوایل انقلاب حزب مجاهدین خلق برای اثبات ادعاهای خود به این کتاب زیاد استناد می کرده اند . البته من زیاد نتوانستم بفهمم چرا و چگونه اما نکته ای که به طور واضح در این کتاب به چشم می خورد تبلیغ شدید فراماسونری است . یکی از شخصیت های اصلی داستان ، در ابتدا شخصیت خوبی ندارد و مشکلات رفتاری و اخلاقی زیادی دارد اما بعدا با عضویت در یک انجمن فراماسونری کاملا تغییر رویه می دهد و به یک انسان خوب تبدیل می شود . در صورتی که تاریخ خلاف این را نشان می دهد . این عده آن قدر دچار فساد اخلاقی بوده اند که یک بار از فرانسه اخراج شدند !!!
کتابی که می تواند مکمل داستان تاریخی این کتاب باشد کتاب دزیره نوشته ی آن ماری سلینکو است . و همچنین کتابی دیگر که البته بین خودمان بماند اسمش را نمی دانم . ولی همین دزیره خانم هم توش هست !
دزیره در ابتدا معشوقه ی ناپلئون بوده است . اما ناپلئون با شخص دیگری ازدواج می کند و دزیره با یکی از قدرتمندان جمهوری ازدواج می کند و سرانجام ملکه ی سوئد می شود . دزیره داستان سال های بعد از جمهوری ، زندگی شخصی خود ، به قدرت رسیدن ناپلئون و اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در این دوران اتفاق می افتد به صورت خاطرات شخصی در دفترچه ی خاطراتش می نویسد و کتاب از زبان دزیره و از دفتر چه ی خاطرات وی نوشته شده است .
به نظر من این کتاب از جنگ و صلح بهتر است . البته با روحیات من سازگار تر بود . من با شخصیت دزیره بهتر توانستم رابطه بر قرار کنم تا شخصیت های جنگ و صلح . شاید علتش این باشد که در جنگ و صلح به طور همزمان چند نفر شخصیت اول داستان هستند اما در کتاب دزیره یک نفر شخصیت داستان و البته یک دختر هم سن و سال من ! و اینکه دزیره بیشتر از جنگ و صلح به رمان شباهت دارد . در جنگ و صلح ، شرایط سیاسی و اجتماعی تاثیر بسیار زیادی در زندگی خصوصی شخصیت ها دارد . در حالیکه شخصیت ها از نظر اجتماعی ارتباط نزدیکی با مراجع سیاسی ندارند . در دزیره نیز این نکته به شدت به چشم می خورد اما با توجه به این نکته که دزیره خود مدتی نامزد ناپلئون و سپس همسر وزیر جنگ فرانسه می شود (که سرانجام پادشاه سوئد می گردد) ، بنابر این زندگی شخصی اش با اتفاقات سیاسی و اجتماعی ، به شدت گره خورده است .
البته حجم کتاب دزیره بسیار کمتر از جنگ و صلح است . تقریبا نصف . و این به نظر من اقبال خواننده را به خواندن بیشتر می کند . کمتر کسی است که با دیدن ظاهر کتاب جنگ و صلح به خواندن آن اقبالی نشان دهد . هر کس می شنید که من این کتاب را خوانده ام واقعا تعجب می کرد .
ولی هر دو کتاب از نظر تاریخی ارزشمند اند . مخصوصا اینکه وقایع تاریخی را از درون جامعه و از زبان و دید افراد همان جامعه بیان می کنند .
علاوه بر اطلاعات تاریخی اطلاعات فرهنگی و اجتماعی فراوانی نیز این کتاب ها می توانند از جامعه ی خویش ارائه دهند .
سلام
باشگاه جنگ (fight club)
داستان مربوط به یک مرد جوان- جک - (Edward Norton)است که به شدت تابع مد است . زندگی کاملا بسته بندی و به روز . در ابتدا در مایکروسافت کار می کند و سپس در یک شرکت بیمه . اما مشکل روانی دارد و یک دوره ی درمان را همراه چند بیمار دیگر در یک مرکز در مانی می گذراند . با شیوه ای جالب . یعنی اعضا برای اینکه تخلیه ی روحی شوند باید یکدیگر را در آغوش بگیرند و گریه کنند . همان جا با یک زن نیز آشنا می شود .

بعد از مدتی با یک مرد ( Brad Pitt) آشنا می شود . (وی یک صابون ساز است . بعد متوجه می شویم که زباله های بیمارستانی را می دزدد و از چربی ای که از بدن انسان ها در بیمارستان خارج کرده اند صابون می سازد .) با هم دوستان خوبی می شوند اما از نظر اخلاقی دو نقطه ی کاملا متقابل اند . یعنی بر خلاف جک این مرد کاملا شلخته و بی توجه به ظاهر است .

بعد از مدتی آنها در میابند که برای تخلیه ی روحی به جای اینکه یکدیگر را در آغوش بگیرند می توانند با ضربه زدن به یکدیگر عقده های روانی خود را تخلیه کنند . و همین ، آغازی می شود برای به وجود آمدن باشگاه جنگ . باشگاهی که عده ای بزه کار در آن جمع اند .

در ابتدا تنها به دعوا با یکدیگر می پردازند اما سپس به کار هایی خطیر تر دست می زنند . مثل خراب کردن اموال عمومی و شخصی مردم و سپس بمب گذاری های بزرگ . براد پیت مسئول این باشگاه است اما جک از این بمب گذاری ناراضی است و در تلاش است که جلوی کار او را بگیرد . کم کم در میابد که این مرد همان خود اوست . در واقع او دارای دو شخصیت است . دو شخصیت کاملا متضاد . یکی کاملا با اتیکت و اتو کشیده و دیگری کاملا پلشت و به دور از آداب . در صدد از بین بردن شخصیت دوم بر می آید و موفق نیز می شود . با شلیک به خود شخصیت دوم خود را از بین می برد . اما کاری که نباید اتفاق می افتاد رخ می دهد . بمب گذاری با موفقیت انجام می شود و تمام شهر نابود می گردد .

فیلم ، داستان آشنایی دارد . ماجرایی که در فیلم های دیگر نیز به آن پرداخته شده است . بحران شدید شخصیت . به گونه ای که فرد اصلا از وجود شخصیت دیگری در وجود خویش آگاه نیست . و کارهایی که در آن شخصیت دیگر خویش انجام می دهد حتی به یاد نمی آورد . به عنوان نمونه می توان فیلم هویت (identity) را نمونه ی بارز این گونه فیلم ها نام برد .
اما در این فیلم خیلی جالب شخصیت دوم نابود می شود . یعنی دو شخصیت در ابتدا به یکدیگر نزدیک می شوند و دیگری به صورت نمادین نابود می شود . یعنی دو شخصیت فرد آن قدر به هم نزدیک می شود که بالاخره فقط یکی باقی می ماند . ( در فیلم هویت نیز بالاخره فقط یک شخصیت باقی می ماند اما به گونه ای دیگر ) شاید به نحوی یگانگی روح انسان را نشان می دهد .
و نکته ی دیگر اینکه خلی از بزهکارها دچار اختلالات روانی هستند . و در وهله ی اول باید به آنها با دید یک بیمار نگاه کرد تا یک مجرم .
خیلی مزخرف بود و افتضاح اراجیفم . ببخشید . خدانگهدار.
یک شعر زیبا با یک ترجمه ی در پیت از یک خواننده ی ناشناس .
خیلی تحت الفظی ترجمه شده . لطف یک اثر ادبی اینه که از زبان مبدا شنیده بشه .
می تونین از اینجا آهنگشو گوش کنید .
این هم عکس خواننده اش :

Morning light through the bedroom window
روشنايي صبح در میان پنجره ي اتاق خواب
Slow motion dust specks swirling in the sun
حرکت آرام ذرات چرخان خاک در نور خورشيد
I close my eyes and I'm floating along
چشمانم را مي بندم و در امتداد آن شناور مي شوم
Sun, did you warm the face of the Prophet
خورشيد ، آيا تو گرم مي کردي صورت پيامبر را
the way you warm mine and make it so aglow?
همان طور که صورت مرا گرم مي کني و آن را فروزان مي سازي ؟
Dust, will you brush from the beard of the Prophet returning from Jihad so long ago?
خاک آيا تو شانه خوردي از ريش پيامبر هنگام بازگشت او از جهاد سال ها قبل؟
Allah-huma Sali ala Muhammad, Ya Rabb al-Alamin
Allah-huma Sali ala Muhammad, Sal-Allaho alayhe wa salam
Rain pouring down upon my garden rhythm for the wind, it sings his song
باراني که بر باغچه ي من مي ريزد آهنگي است براي باد ، و آواز او را مي خواند
And I close my eyes and I'm drumming along
و من چشمانم را مي بندم و در امتداد آن طبل مي زنم
Rhythm of rain, were you once a river that purified the Prophet before his prayers?
نغمه ي باران آيا تو زماني رودخانه اي بودي که تطهير مي دادي پيامبر را قبل از نمازهایش؟
Wind, were you a breath from the lips of the Prophet carrying wisdom to thirsty ears?
باد ، آيا تو نفسي هستي که از لبان پيامبر خارج مي شد و خرد را به گوش هاي تشنه حمل مي کرد؟
Allah-huma Sali ala Muhammad, Ya Rabb al-Alamin
Allah-huma Sali ala Muhammad, Sal-Allaho alayhe wa salam
Sharp clear crescent bright in the blue light slipping in silence through a star-scattered sky,
هلال تيز و واضح ماه به روشني در نور آبي سر مي خورد در سکوت ، در بين آسمان ستاره افشان
I close my eyes and I know that I belong
من چشمانم را مي بندم و مي دانم که من وجود دارم
Were you the same moon that the way of the Prophet slipping through the desert on his Hijrah?
آيا تو همان ماهي هستي که در راه پيامبر آرام مي لغزيد در بين بيابان هنگام هجرت او؟ .
Stars, did you light the way to
ستاره ها آيا شما روشن کرديد راه مدينه را براي پيامبر مقدس خدا ؟
Allah-huma Sali ala Muhammad, Ya Rabb al-Alamin
Allah-huma Sali ala Muhammad, and I close my eyes and I'm floating along
And I close my eyes, and I'm drumming a song, and I close my eyes and I know that I belong
Allah-huma Sali ala Muhammad, Ya Rabb al-Alamin
Allah-huma Sali ala Muhammad, Sal-Allaho alayhe wa salam, Sal-Allaho alayhe wa salam, Sal-Allaho alayhe wa salam
چقدر زیباست و چقدر سنگین که آدم به دنیا این جور نگاه کنه .
فراموش شده (forgotten)
کارگردان : (Joseph Ruben)
تلی پسر خود سم را در یک حادثه ی سقوط هواپیما از دست می دهد . و چهارده ماه با یاد و خاطره ی پسرش به سر می برد و مدام عکس ها وفیلم های پسرش را نگاه میکند .

یک روز ناگهان در میابد که تمام عکس ها و فیلم ها و هر چیز دیگر ی که متعلق به پسرش بوده است نابود شده اند و هیچ کس حرف او را مبنی بر اینکه پسری داشته است باور نمی کند حتی همسرش . بنابراین بیمار روانی تلقی می شود و تحت درمان قرار می گیرد . اما تلی همچنان بر عقیده ی خود مبنی بر اینکه او فرزندی داشته است پافشاری می کند .
پس به دنبال اش پدر دوست سم می رود . دوستی که در هواپیما همراه سم بوده است .

در ابتدا اش داشتن فرزند را انکار می کند اما بعد با دیدن نقاشی های دخترش بر روی دیوار که زیر کاغذ دیواری پنهان شده بودند فرزندش را به یاد می آورد . پس به این نتیجه می رسند که توطئه ای در کار است و فرزندان آنها زنده اند و باید آنها را پیدا کنند . و ماجرای سقوط هواپیما هم ساختگی بوده است .
تلی می فهمد که آن بچه ها که سوار آن هواپیما بوده اند توسط فضایی ها دزدیده شده اند تا آزمایشاتی رو ی آنها انجام بگیرد .
اش نیز توسط فضایی ها دزدیده می شود و تلی به تنهایی به دنبال بچه ها می گردد . و بالاخره آن فضایی را می بیند که البته قبلا نیز او را در فرود گاه دیده بوده است .

به او اصرار می کند که بچه ها را بر گرداند اما او به تلی می گوید تنها راه این است که او را فراموش کنی . او به تلی می گوید محبت تو مانند طنابی است که شما را به هم متصل می کند و ما را از ادامه ی آزمایشات باز می دارد . محبتی که ما می توانیم حتی آن را اندازه بگیریم اما قادر به درک آن نیستیم .
و باز به تلی می گوید که تو باید سم را فراموش کنی . سپس از او می خواهد که خاطره ی اولین باری را که سم را در بیمارستان دیده به یاد بیاورد . سپس با یادآوری این خاطره توسط تلی آن مرد فضایی خاطره ی او را از ذهن تلی پاک می کند . به گمان اینکه خاطرات سم از ذهن تلی به کلی پاک شده است و دیگر تلی سم را به یاد نمی آورد . اما ذهن تلی باز به عقب باز می گردد و به یاد دوران بارداری خود می افتد و اینکه در آن زمان فرزندی داشته است . با این یادآوری بالاخره تلی موفق می شود بیگانگان را شکست دهد و بچه ها را به زمین باز گرداند . زمان نیز به عقب باز می گردد . به قبل از ربوده شدن بچه ها .

داستان فیلم به گونه ای است که در ابتدا بیننده واقعا فکر می کنند که تلی واقعا بیمار است و هیچ گاه فرزندی نداشته است . اما بالاخره متوجه می شویم که تمام گمان های تلی درست بوده اند .
مهر مادری اتصالی قوی بین مادر و فرزند ایجاد می کنند که باعث می شود یک مادر هیچ گاه نتواند فرزندش را فراموش کند و همچنین گونه ای تله پاتی بین این دو به وجود می آورد .
البته می توان این را تعمیم داد . یعنی همیشه دو نفر که به هم علاقه دارند و به هم وابسته اند نمی توانند یکدیگر را هرگز فراموش کنند .
You'll never forget the ones you love .
و همچنین اتفاقاتی را که برای آن دیگری رخ می دهد می توانند احساس کنند .
اولین چیزی که در مورد این فیلم به نظر من رسید این بود که انسان ها تا وقتی در یاد و خاطره ی دیگران اند، وجود دارند ، حتی اگر مرده باشند ؛ اما وقتی از یاد ها بروند نابود می شوند ، حتی اگر زنده باشند .
نکته ی دیگر اینکه کسی می تواند به تو کمک کند که تو را درک کند نه کسی که به تو نزدیک باشد . اش با اینکه غریبه ای بیش نبود تلی را تا آخرین لحظه ای که توانست ، همراهی کرد . چون او هم هم درد او بود و هر دو به دنبال یک گمگشته می گشتند اما در این راه همسر تلی نتوانست به او کمک کند . چون او سم را از یاد برده بود و یا می خواست که از یاد ببرد . پس سم برای او مهم نبود . به همین خاطر نتوانست به تلی کمک کند .
تروی(troy)
همان طور که میدانید فیلم تروی بر اساس یکی از بزرگترین حماسه های یونان باستان ، ایلیاد هومر ساخته شده است . البته با کمی تغییر .
داستان در اصل ایلیاد این گونه است : پاریس فرزند پریام پادشاه تروا به اسپارت – از بلاد یونان – می رود و منلائوس پادشاه آن سرزمین او را به گرمی در خانه ی خود می پذیرد . در غیاب منلائوس پاریس با هلن همسر زیبای او که زیباترین زن جهان بوده است ، می گریزد و خزاین شاه منلائوس را نیز با خود به یغما می برد .
منلائوس برای انتقام جویی ، از یونانیان کمک می خواهد تا با او به تروا حمله کنند و هلن را پس بگیرند . آگاممنون برادر منلائوس سرداری سپاه را به عهده می گیرد و همه ی سرداران و پهلوانان سرزمین یونان که اکثر آنان از پیش خواستگار هلن بوده اند ، در این جنگ شرکت می کنند . در جنگی سخت که در نزدیکی تروا میان دو طرف در می گیرد ، سپاه منلائوس شهر را به مدت ده سال محاصره می کنند . در این جنگ ، نخست یونانیان شکست می خورند . داستان خشم آشیل ، پهلوان رویین تن و دلاوری های او بخش های مهمی از ایلیاد را به خود اختصاص داده است . آنان سر انجام شکست می خورند و آشیل کشته می شود ؛ زیرا پاشنه ی پایش که رویین نبوده ، هدف ضربات دشمن قرار می گیرد و مانند اسفندیار که از ناحیه ی چشم ضعیف و ضربه پذیر بوده است ، جان خود را از دست می دهد .
داستان ، خلاصه ای بود که از یک کتاب درسی نوشته شده است .
این حماسه که جنبه ی افسانه ای دارد تا حدودی از نظر تاریخی نیز ثابت شده است . و بر خلاف این که در ابتدا تصور می شد کاملا افسانه است بقایای این جنگ در همان محل ( تروا = آسیای صغیر = ترکیه ی امروزی ) کشف شده است .
به نظر من فیلم در تلاش است که تاریخ را با افسانه پیوند بزند . اسطوره آغاز زندگی هر ملت است که در هاله ای از ابهام و حوادث خارق عادت پنهان گشته است . و البته بین اسطوره های ملل مختلف شباهت های فراوان دیده می شود که گواه هم زیستی این ملل در سالیان گذشته است .
اما هر اسطوره از یک واقعیت سر چشمه گرفته است . مثلا همین جنگ تروا . مطمئنا این جنگ در زمانی اتفاق افتاده است اما اینکه وقایع و حوادثی که در مورد این جنگ گفته می شود چقدر صحت دارد معلوم نیست .
چیزی که در این باره به نظر من رسید این است که اگر در تاریخ پهلوانانی مانند اسفندیار ، آشیل و بالدر رویین تن معرفی شده اند این به این خاطر است که آنها از فنون جنگی به خوبی استفاده می کرده اند پس به ندرت صدمه می دیده اند و بالاخره قهرمانی فراتر از آنها پیدا شده و توانسته طلسم قدرت آنها را بشکند و آنها را نابود سازد .
که همین اتفاق شاید به دلیل غیر قابل باور بودن برای مردم عامه به این گونه نقل شده است .
به قول فردوسی : که رستم یلی بود در سیستان منم کردمش رستم داستان
ببخشید یه جوریه چیزایی که نوشتم . چنگی به دل نیمزنه ولی مهم اینه که چیزی که میخواستم بگم رو گفتم .